خرید بک لینک
جهان در حال بلعیده شدنه. میرسه. کاپشنش تاب میخوره از پرت شدنش روی جالباسی. لبخند می زنه. لبخند می زنیم. در و میبنده و میشینه پشت پیانو. تند و تند نتا رو مرور می کنیم. چشماشو می بنده و شروع می کنه. چشمامون و می بندیم و فریاد می زنیم... O that god would change me to a sea-birdsoaring in the sunsetjoy

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

اپیزود اول: با قیافه هپلی و یه عالمه ریش و حال داغون و اعصابی ک باعث میشه پنج دقیقه ام حرف نزنیم باهم، موقع خداحافظی سر دانشگاه رفتن و نرفتنم چک و چونه میزنه باهام. و نهایتا بعد شنیدن جمله "خیله خب، بعد کلاسم برمیگردم" رضایت میده که برم. همواره شیفته این علاقه ش به نروندگی انسانهای اطرافش بودم. اپیز

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

کتاب آفتابی موراکامی پشت و رو یه گوشه ی تخت... در تراس و باز می کنم. سایه ی گلدونای سبز و قد کشیدم با نور و هوای تازه میزنه تو اتاق. فقط دو تا موزیک باقیمونده ازش بعد بر باد رفتن آرشیو بزرگ و بی نقص آهنگایی که هشت سال واسه جمع کردنشون زحمت کشیده بودم. همینم خیلیه. کلیک می کنم. همه جا تحت سلطه ی زیبا

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

خیره خیره نشستم وسط این چرخه سرگیجه زا.... یکی نیس به اوشون بگه آخه الان و این حرفا..؟ من دیگه پیر شدم بابا... سه روزه قلبم تیر میکشه از هیجان و هی میگم هیچی نیس... من چی بگم به شماهایی که دورم کردین و منو وسط حیرت و شگفتی معلق میذارین و محو میشین تو افق..؟ من چی بگم که حتی ظرفیتم و واسه اتفاقای بی

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

دل باز و رخ باز... دراااااز می کشم رو تخت از خستگی روز پر تحرک دوست داشتنی... روز عجیب دوست داشتنی... دراز می کشم و نفس می کشم. به قاطعیت قاطعانه ترین سلام... :) چی قشنگ تر از اینکه دستم و بذارم زیر چونه م و زل بزنم به راه رفتن و حرف زدنات... چی قشنگ تر از اینکه زل بزنم به بودن و نفس کشیدنت تو زندگی

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

بزرگ شدن همین بود قطعا. که آخر شبی به خودم بیام تو جاده تاریک و خطرناک خارج شهری که همیشه میترسیدم ازش. حوریا کنارم نشسته باشه موزیکای آروم دوست داشتنی مون و پلی کنه و زمزه کنیم باهاش و من هر از گاهی یه فحشکی بدم به راننده نیسان ها و کامیونایی ک از راست میپیچن جلوم. این بازه ی زمانی کوتاه شبانه ای ک

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

یهو وسط حرف متوقف می شه و انگار کسی چیزی می تابونه به فکراش. "دیگه چه خبر؟" -هیچی... جور در نمیاد که نمیاد که نمیاد. نه کلاس فلانی نه کارگاه فلانی... یا تو روز کلاسامه یا روز اول پر میشن یا به هر دلیلی نمیرسن به من. "عیب نداره حتما هنوز وقتش نرسیده..." من فکر می کنم که خب کی قراره وقتش برسه اونوقت؟؟

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

تا حالا هیچ وقتهیچ جابه هیچ قیمتکسی اجازه نداشته اندازه یک قدم وارد تصمیمات زندگی من شهتا حالا هیچ کس برای من تعیین کننده ی چیزی نبودهتا حالا که رسیدیم به این سه شنبه شبا. به این حرف زدنا... بحث کردنا و زور زدناتا حالا که چشمام و بستم و بود و نبودم و گذاشتم کف دستتبی اعتبار نشی پیش دلم یه وقت!یادت ن

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

تو میگی و میخونی و راه میری و میشینی و فراموش و میکنی. تو میگی و میگی و حواست نیست من تمام روحم کجای حرف زدنت قلاب میشه و جا می مونه. اونقدر جا می مونه و اونقدر فکر می کنه که بعدش دیگه یادم نمیاد این حرفا که تو ذهنمه چقدش مال توئه و چقدش مال چلونده شدن افکار و منطق من... من این همه سال نشستم پای درس

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

جاودان نیستیم. نخواهیم بود. همیشه جوون نمی مونیم. همیشه جرات نداریم. همیشه عاشق نمیشیم... پس وقتشه بالا بیاد سرامون... وقت نگاه کردنه. وقت لب باز کردنه. وقت حرف زدنه... وقت وا کردن یه راه عجیب از ته قلب تا نوک زبون و از نوک زبون تا آسمون...

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی